|
|
|
|
|
چند تو خوانی ام که هان! جامه رها کن و بیا! نیست وطن لباس تن تا که ز خویش برکنم غرب وطن نمی شود، خانۀ من نمی شود مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 2 PM توسط بابی
|
||
|
|
|
|
|
یکدفعه ترانه مان آمد... فی الحال می نبیسیم:
پس باران بارید و چه سختُ شلخته خیس و نمناک و فسرده آن دخترک رنگ پریده رسید از آن سر کوچه تا درخت گربه ی گرسنه کز صبح بارانی نغمه گاه گنجشک نادان بود به روز هشتم ماه هشتم سال هشتم هزاره ی اخیر بعد از تولد آن طفل بی پدر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 12 PM توسط بابی
|
||