تبليغاتX
گوسفند
چند تو خوانی ام که هان!
جامه رها کن و بیا!
نیست وطن لباس تن
تا که ز خویش برکنم

غرب وطن نمی شود، خانۀ من نمی شود
شرق کهن نمی شود
خانه چرا دگر کنم

مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من
روز و شبان و دم به دم
دم ز وطن وطن زنم.

حمید مصدق 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 2 PM  توسط بابی 

یکدفعه ترانه مان آمد... فی الحال می نبیسیم:

پس باران بارید

و چه سختُ شلخته

خیس و نمناک و فسرده

آن دخترک رنگ پریده

رسید از آن سر کوچه

تا درخت گربه ی گرسنه

کز صبح بارانی نغمه گاه گنجشک نادان بود

به روز هشتم ماه هشتم سال هشتم هزاره ی اخیر بعد از تولد آن طفل بی پدر.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 12 PM  توسط بابی