|
|
|
|
|
چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم٬ ماه را فحش می داد. من زنی را دیدم٬ آب در هاون می کوبید. ظهر در سفره ی آنان نان نبود٬ سبزی نبود٬ نفت بود٬ قبض آب و برق بود.
پارسایی را دیدم مستقلاتی داشت. من الاغی دیدم٬ مرسدس می راند. و بزی خزر نقشه ی جغرافی را تف کرد.
قاطری دیدم بارش هاله ی نور. اشتری دیدم بارش سبد خالی سهام. عارفی دیدم٬ فحش بارش کردم. عاشقی دیدم منگ٬ تف نثارش کردم.
من قطاری دیدم٬ نفرت می برد. من قطاری دیدم٬ سه ساعت تاخیر داشت. "من قطاری دیدم٬ که سیاست می برد (و چه خالی می رفت)." و هواپیمایی٬ که هرگز نرسید...
|
||
|
|
|
|
|
باز بارون بارید خیس شدیم...
اون که گفته بود زیر باران باید رفت٬ حتماً بارونی تنش بوده یا شاید هم زیادی نوشیده بوده! |
||
|
|
|
|
|
اینجا دیار غربت است
حرفم را نمی فهمند حرفشان را نمی فهمم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12 PM توسط بابی
|
||
|
|
|
|
|
می دونم زوده ولی من دلم برف می خواد یه عالمه برف دوس دارم اونقدر بباره که همه جا سفید شه! یادته بچه تر که بودیم برف می بارید یه عالمه، مدرسه ها تعطیل می شد... با دستای یخ زده و دماغای سرخ شده از سرما برف بازی می کردیم... حالا من تو استوام، هوسهایی میکنم که نگو... هوس پارو کردن حیاط و پشت بوم... هوس یه استکان چایی داغ توی یه زمستون سرد... هوس یه پک سیگار یواشکی رو پشت بوم... هوس پوشیدن پالتو پشمی و پوتین... اینا رو چی کار کنم؟ حالا من تو استوام، جایی که تو عصر یخبندون هم برف رو تجربه نکرده... اشک تو چشام حلقه زده، داد می زنم من دلم برف می خواد یه عالمه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 4 PM توسط بابی
|
||
|
|
|
|
|
شیشه خود از سنگ باشد
به سنگش بشکنند (بابی) چند نخ دیگه تا ته قوطی نمونده... هوا کم کم داره روشن میشه. نم نم بارون داره پایین می ریزه. کلاغا هم اومدن رو شاخه ها صف بستن... اما انگار که نه انگار... خبری از خواب نیست. تازه سر حالتر هم شدم. پنج ساعته نشستم تو بالکن و زل زدم به درختا و ساختمونای اونور. انگار تو این محله فقط یه دیونه هست اونم منم. از خواب خبری نشد. یک شب دیگه تا سحر من بودم و خاطرات و افکار درهم و برهم. اما امروز دیدم واقعا تغییراتی رخ داده. نه در اطراف که در داخل. منظورم رو فقط خودم میفهمم و دوست ندارم بگم یعنی چی... الکی واسه خودم نوشتم. ولی اگه شما هم تغییراتی دیدید بفرمایید! تغییرات خیلی سریعتر از اونی که فکر کنی اتفاق می افته خیلی سریعتر... در ضمن فلسفه نمی بافم. حداقل هیچ فلسفه ای پشت این نوشته نیست (فکر کنم این جمله رو دو نفر دیگه هم متوجه بشن)! اصلا فلسفه چیه دیگه. فقط یه پوشش برای حرفهای احمقانست! نیست؟ شاید از بی خوابی دارم این چیزها رو می نویسم... ولی نه همینه فلسفه پوششی برای بیان حرفهای احمقانه ای نظیر اینه:"نیمه ی پر رو هم ببینید" اصلا کسی تا حالا نپرسیده که این نیمه ی پر چی هست و چه مزه ای داره؟ اگه زهرماره بهتر که نصفش خالیه! "و آنان دلشان را به نیمه ی پر خوش کردند و نمی دانستند. چرا که اگر می دانستند آرزوی نیمه ی خالی را می کردند" (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ (در توضیح یک مشت حرف مفت))
|
||
|
|
|
|
|
پرسید: می دونی غروب چیه؟
گفتم: غروب یعنی پایان تلخ یک درام عاشقانه غروب یعنی فراموش شدن یک قهرمان غروب یعنی مرگ رویای یک شهر همیشه روشن غروب یعنی... گفت بس کن دیگه! لحظه ای رو که خورشید از افق دید ما ناپدید میشه رو میگن غروب. فهمیدی؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM توسط بابی
|
||