تبليغاتX
گوسفند

Entrance to a Disco, The Curve, 11 pm, 19 Sep 2009

-Excuse me sir! May I ask where you are from?

-KL   :)

-I mean which country.

-Well, Am I in the immigration office?... I’m Persian.

-Persian? Which country?

-Iran. It is Iran. Ok!

-No sir. We cannot serve Muslims in Ramadhan.

- Yes, cannot!...

 

یک شب دلپذیر اینطوری شروع میشه...

پنج دقیقه بعدش تو بار نشسته بودم و فکر میکردم: آیا واقعا؟ که اون یارو آمد و پرسید: "Are you Arab" و من بهش خیره شدم و گفتم: "eshakk"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 3 PM  توسط بابی  | 

دشت پرشنگ جایی بین کوههای آلبارز و زاگزارز واقع شده بود. پرشنگولیان مردمان سرزمین پرشنگیان کشاورز بودند. زندگی آنها به آسمان گره زده شده بود. اگر سالی باران خوبی می بارید٬ محصول خوبی داشتند وگرنه... این مردمان به پرستش آسمان و آفتاب روی آوردند. خدا پرست شدند. متواضع و صبور بار آمدند. ایشان از حاکم حرف شنوی داشتند تا در روز قحطی و تنگدستی حاکم مراعات حال آنها کند. حاکم اگر ظالم بود٬ اگر فاسق بود٬ اگر خائن بود٬ خوب بود. اگر کافر بود٬ بد بود! حاکم کافر آسمان را ناخشنود می ساخت و باران را کم...

(تاریخ پرشنگیان- به قلم بعبعی بعلبکی٬ سنه ی ۴۵۳ گوسپندی) 

بر خلاف آموزه های خاورمیانه ای٬ فروتنی و افتادگی٬ مظلومیت و صبوری صفات پسندیده ای محسوب نمی شوند. بالعکس اینها صفات ناپسندی هستند٬ چرا که فروتنی همراه است با شکستن خود و عدم ابراز و عرضه ی تواناییها و استعدادهای شخص٬ مظلومیت همراه است با پذیرش ظلم٬ صبر همراه است با سکوتی که از ترس یا حقارت ناشی میشود. رضا شا ه یکی از حاکمان سرزمینی در شمال خلیج عذب دلیل عقب ماندگی ملتش را عادت به حقارت ذکر کرده٬ "حقارتی که از پی سالها حکومت اشغالگران [یونانیها٬ عربها٬ مغولها] با خون مردمان آمیخته شده است". اما ریشه ی مشکلات پرشنگولیان  در خرافه پرستی و ترس از آسمان بود.  دشت پرشنگ جایی بود که مردمانش هرگز در پی مطالبه ی حقوقشان نبوده اند. بالعکس پرشنگولیان همواره بدنبال گذران زندگی بودند. مردمانی که نگران نان شب باشند طلب نان می کنند. جایی در یورپ (رم و یونان) که به واسطه ی آب و هوای معتدل مدیترانه ای٬ جنگلهای پر درخت و چمنزارهای همیشه سبز که مردمانش مشکل نان نداشتند٬ در بیش از ۲۰۰۰ سال پیش مجلس داشتند و قانون٬ طلب حق و حقوق می کردند. سالها بعد ایشان دموکراسی را اختراع کردند. ولی ۵۰۰ سال بعد از ابداع دموکراسی پرشنگولیان حکومت آسمان بر زمین را برگزیدند...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

وقتی نمی خوای بنویسی ولی می خوای یه پست جدید بگذاری... می تونی یه عکس خوشگل بفرستی که حس رو منتقل کنه... بعدش تصمیم میگیری که این تصویر خوشگل رو توضیح بدی... و بعدش میشه همین پستی که ملاحظه می فرمایید...

عقاید هر کسی قابل احترام و ارزشمنده٬ و من نمی خوام طرز تفکر و اعتقادات کسی رو زیر سوال ببرم. نگاه من اینه که محدودیت هایی که ادیان و فرقه های مذهبی ایجاد می کنند به نوعی ممکنه اثر معکوسی داشته باشه و به همون جایی منتهی بشه که ازش دوری میکرده. مثلا دوباره به تصویر زیبای فوق نگاه کنید. چه حسی دارید؟ آیا کنجکاو نیستید که بدونید صورتی که زیر این روبنده چه شکلیه؟ آیا دوست ندارید که بدونید لبهاش و بینیش چه فرمیه؟ جدا اگه کنجکاو نیستید که چهره این دختر جوان رو بی روبند ببینید به یک روان شناس مراجعه کنید. و گرنه ادامه ی مطلب رو داشته باشید...

حجاب یکی از س.ک.س.ی ترین پوششهاست. چرا که قسمتهای اضافه رو که شاید خیلی زیبا نباشند رو پوشانده و قسمتهای زیباتر مثلا چشمها رو به نمایش می گذارد. یا اینکه یه خانومی که کمی اضافه وزن داره با پوشیدن یه مانتو تنگ فرم زیبایی رو به نمایش میگذاره که اگه همین خانوم محترم رو با بیکینی ببینید حالتون بد میشه!این پوشش به نوعی نگاه ناظر را به نقاط زیباتر جذب می کند. در این نوع پوشش تمام جنبه ها و اصول تبلیغات و مارکتینگ مدرن رعایت شده. انگار که عمدا سعی شده تا توجه شما رو به خود جلب کنه!

باز تاکید میکنم که هر انسانی حق داره (حتی اگر عملا یا قانونا اجازه نداشته باشه) سبک زندگی خودش رو انتخاب کنه. بعبارتی "لا اکراه فی دین..."

 

پ.ن: "A picture can say a thousand words "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 9 AM  توسط بابی  | 

همگی ما با مفهوم زن ذلیلی آشناییم و زن ذلیلان فراوانی را در بین اقوام٬ دوستان و دشمنانمان می شناسیم. گذشته از اینکه در جوامع توسعه نیافته هنوز انسانها نمی توانند برابری و رعایت حقوق را درک کنند و همواره اگر کسی حق دارد معنایش اینست که دیگری حق ندارد! در دهه ی اخیر یکی از تخریبهای بزرگ اجتماعی فرهنگی که دامنگیر جامعه ی ایران شده تا کلکسیون معضلات فرهنگیمان سنگین تر شود پدیده ی زن ذلیلی است. انتظار می رفت با رشد فکری و فرهنگی جامعه و با انقضای مردسالاری در خانواده ها شاهد روابطی برابر و به دور از برتری جویی های جنسی باشیم. اما متاسفانه این روند تنها به عوض شدن قطب از مرد به زن انجامید و تعادلی حاصل نشد... 

حالا زن ذلیلی بخورد توی سر هرچی مرد ابله! دوست دختر ذلیلش رو ندیده بودیم که حالا اون رو هم میبینیم! بله... گاها دیده شده که پسرهای ایرانی در مالزی دچار عارضه ی دوست دختر ذلیلی می شوند! حالا عرض میشه... رفیقمون زنگ زده و ما رو واسه نهار دعوت کرده... ده دقیقه به ظهر مانده بهش زنگ زدم که فلانی چیزی لازمه سر راه بگیرم؟ با کمال بی شرمی جواب داده: "می دونی الیزابت که قرار بود بره فلان جا نرفته و گفت میخواد با هم نهار بخوریم...پس... برنامه نهار باشه واسه یه وقت دیگه".  / گفتم:"خوب بهش میگفتی قبلا من رو دعوت کردی!"/ جواب ایشان:"آخه ترسیدم ناراحت شه!"/ جواب ما:"ش...شیدم به اون مهمون دعوت کردنت... بی لیاقت"/ جواب ایشان:"نه می دونی.../ قطع میکنیم.

 

پ.ن: مرد آنست که در کشاکش دهر همچنان مرد باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 8 PM  توسط بابی  | 

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار شد. کتابی همراه داشت. مشغول مطالعه شد. به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز تکراری دیگه شروع شد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد که به سوی ایستگاه اتوبوس برود. در راه یکی از دوستانش او را سوار اتومبیلش کرد. مشغول صحبت شدند. قرار اسکواش گذاشتند (ساعت ۶ بعد از کار). به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز جدید را شروع کرد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار اتوبوس شد. کتابی همراه داشت. مشغول به مطالعه شد. دختر جوانی که کنارش نشسته بود با لبخندی پرسید: به کتابهای فاینانس علامندید؟ جواب داد: آره. و دیگر سخنی رد و بدل نشد. به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز تکراری دیگه شروع شد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و سمت ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسیده و پسر سوار اتوبوس شد. کتابی همراه داشت. مشغول مطالعه شد. دختر جوانی که کنارش نشسته بود با لبخندی پرسید: به کتابهای فاینانس علامندید؟ جواب داد: آره من٬ خوب یه خورده شم اقتصادی دارم... و مشغول صحبت شدند. معلوم شد هر دو در یک ساختمان کار میکنند. به مقصد که رسیدند پیاده شدند. آنروز به طور اتفاقی (البته اینطور میگن) یکدیگر رو دوباره ملاقات کردند... حالا بعد از گذشت چند ماه روابط خیلی دوستانه و نزدیکی با هم دارند...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمده و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار اتوبوس شد و مشغول مطالعه ی کتابی که همراه داشت شد. متوجه شد دختر جوانی که کنارش نشسته به کتابش خیره شده. نگاهی به دختر انداخت و لبخندی زد. دختر هم لبخندی زد. صدای رادیوی اتوبوس بلند بود و من از آن فاصله نشنیدم که چه سخنانی با هم رد و بدل کردند... ولی فک کنم پسره گفت: شما رو قبلا تو این اتوبوس دیدم... دختر گفت: واقعا! و خندید. دختره ادامه داد این اولین باره که از اتوبوس استفاده میکنم! بعد پسره هم خندید. بعد دختره خواست یک ایستگاه قبل از مقصد همیشگی پسره پیاده شه... پسره هم فورا پیاده شد. (من هم پیاده شدم که ببینم چی میشه!). با هم قدم زدند و یه چیزهایی بهم گفتند. و بعد پسره خداحافظی کرد و رفت. هیچ وقت دوباره همدیگر رو ندیدند. هیچ وقت!

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. می خواست از خیابون بگذره که چشمش به یه دختر زیبا افتاد که اون سمت خیابون بود. همین شد که ناگهان یک ماشین بهش زد و پهن شد کف آسفالت. چند دقیقه بعد آمبولانس رسید! راننده ی ماشینی که با پسره تصادف کرد همون رفیقش بود که تو یکی از سرنوشتها پسره رو سوار میکرد. علت تصادف این بود که  راننده  در اون لحظه داشت دختری که اون طرف خیابون راه میرفت (همون دختر جوان) رو دید میزد!

پ.ن: سرنوشت شاید قبلا نوشته شده باشه٬ ولی من میگم توی صدها نسخه نوشته شده و این ما هستیم که نهایتا انتخاب میکنیم کدوم یکی رو دوست داریم داشته باشیم.

تقدیم به تمام کسانی که دوست دارند بش...شند به سرنوشت شان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

 "An investment in knowledge always pays the best interest."

Ben Franklin

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2 PM  توسط بابی 

خور و خواب و خشم و شهوت          چه خوشست و خوب و راحت

انسان نه خداست و نه حیوان. انسان٬ انسان است با تمام جنبه های غریزی و طبیعیش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9 PM  توسط بابی  | 

مغلطه کردند٬ ادامه ندادیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

اینکه چرا در بعضی جاها گاوها مقدسند و بعضی جاها مقدسها گاو چندان مهم نیست ولی پرس و جو این است: چطور گاو مقدس شد

روایت است در روزگاری که دولت شریف بریتانیای کبیر٬ شبه جزیره ی گرسنه ی هند را به مستعمرات خود افزوده بود مردکی انگلیسی در پی کسب شهرت و ثروت به هند رفتی ولی نه این کسب کردی و نه آن. روزی آن مرد که همانا زیرک بودی بانگ برداشتی و گاو را سجده ها نمودی... آن مردمان ابله هندو که دیدندی یک فرنگی گاو را سجده کردی٬ گفتند:

"این شرط آدمیت نیست***فرنگی سجده کند و ما خاموش"

آنان نیز گاو را سجده نمودند. مرد فرنگی بگفتی:"به همین گاو قسم! من با چشمان خود بدیدم که روح خدا بر این گاو داخل شدی". پس ایشان گاو را بپرستیدند و گاو مقدس شدی.

"خلق را تقلیدشان بر باد داد***ای دو صد لعنت بر این تقلید باد"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 6 PM  توسط بابی  | 

سیاره ی زمین گرد است مثل گلابی...

 

"پس در زمین نشانه ها و علائمی باشد نظیر توقف ممنوع... پس در آن مکان توقف نکنید".

 (کتاب گوسفند-فصل سیاره زمین) 

 

پ.ن۱: فصل سیاره زمین به تازگی در ویرایش جدید کتاب گوسفند وارد شده است. زین پس مطالب بیشتری از این فصل برایتان مینویسم.

پ.ن۲: کاش میشد با پارو زدن از اقیانوس آرام عبور کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5 PM  توسط بابی  | 

اکنون یک ماه است که به زندگی آرام خود در استوا بازگشته ام. مهمترین اخباری که ممکن است در اینجا بشنوی میتواند چنین باشد: رییس جمهور از پارک گیاهان بازدید کرد٬... یک اتوبوس چپ کرد... پادشاه ایالت فلان خوشحال است و ...

در چنین شرایطی سوژه یافتن برای وبلاگ کمی تا اندکی مشکل است. اگر و تنها اگر یک عدد محمود یا اکبر یا حسنی در اینجا داشتیم چقدر با حال بود!

"پس ای مردمان ممالک ایران آگاه باشید که در هیج کجای جهان زندگی به قدر ایران زمین و حومه هیجان انگیز نیست... پس حالش رو ببرید"

"همانا ملل نادان بیش از همه از زندگی خود لذت میبرند حتی اگر رهبرانشان با آنها وصلت کنند" (کتاب گوسفند- فصل چمنزارهای خرم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

دیروز یه یارویی آمد سر ما کلاه بگذارد٬ عصبانی شدم٬ حالش رو گرفتم... همین عصبانیت کار دستم داد... آخرش ازش عذر خواهی کردیم و خواهش کردیم لطف کنه و سر ما کلاه بذاره٬ چون دیدیم چاره ی دیگه ایی نداریم.

پ.ن۱:

۱- بعضی وقتها ارزش داره یه خورده سرت کلاه بره

۲- بیشتر وقتها ارزش نداره عصابت رو سر چیزی که نمی تونی تغییرش بدی خرد کنی

۳- وقتی تقاضا خیلی بیشتر از عرضه باشه دیگه حق با مشتری نیست

۴- هر وقت عصبانی بشی اشتباه خواهی کرد٬ حال آنکه در کتاب گوسفند در فصل  گوسفند احمق آمده است: "بی گمان انسانهای عصبانی محکوم به شکست می باشند٬ حتی اگر می اندیشند پیروزند. پیروزی یعنی رسیدن به هدف و نه چیز دیگر"

پ.ن ۲:" ای کسانی که می اندیشید خداوند انسان را اشرف موجودات قرار داده٬ بدانید که الکی بود. پس همانا خداوند می خواست ببیند چقدر جنبه دارید... ها ها ها" (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

پ.ن ۳: اگه طرفت یه چینی بی خدا یا یه هندوی گاو پرست بود تقریبا (نه کاملا) می تونی بهش اعتماد کنی اما اگه با مسلمون جماعت طرفی اونهم مسلمون مالایی آماده باش که ۱۰۰ در ۱۰۰می خواد سرت کلاه بذاره... این رو دارم از رو تجربه می گم نه اینکه الکی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

"و همانا چهارشنبه نکوترین روز بود و باشد که باشد"

(کتاب گوسفند - فصل لحظات زیبا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی 

"بیا زیر چتر ما خیس نشی" (کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

روزی سعد بن رسلان برای دیدار دوستی آشنا عازم محله ی چینی ها شد. دوستش یانگ لی کوانگ وی را استقبال همی کردی. یانگ مردی بود سخاوتمند (البته سخاوت از چینی جماعت بعید است). یانگ ابن رسلان را به صرف چای سبز دعوت بکردی به چایخانه ی عمو تسه تانک.

یانگ چون وارد شدی٬ جمعی از دوستان بدیدی و با آنها گرم بگرفتی و چندان به ابن رسلان اعتنا نکردی. ابن رسلان گوید یانگ را گفتم این رسم ادب نباشد که مرا به یارانت معرفی همی نکنی. یانگ گفت: این جماعت ابله لیاقت آن ندارند که بزرگی چون ترا به ایشان معرفی نماییم. ابن رسلان از شنیدن این سخن خنده گر گشت و گفت: خلایق هر چه لایق.

"و همانا پاچه خواری یانگ تسلی بخش ابن رسلان بود و گرنه به درد ضایع شدگی جان می سپرد".

کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

فرض کنید آخر هفته شده و شما کاری برای انجام دادن ندارید... حالا فرض کنید در همین حال چند تا کتاب با محتوی و موضوعات متفاوت در اختیارتون هست و می تونید یکیش رو انتخاب کنید:

۱- تاریخی ۲-رمان عاشقانه یا شعر ۳-مدیریت یا روان شناسی ۴-فلسفی ۵-ریاضیات

خوب کدوم رو انتخاب کردید؟ ...

اگه کتاب تاریخی رو انتخاب کردید پس بدانید که آدم مغروری هستید. اگه کتاب عاشقانه رو برداشتید پس بدانید نشانه هایی از جنون و افسردگی در شما وجود دارد. اگه کتاب مدیریت یا روان شناسی رو انتخاب کردید از اون دسته آدمهای از خود راضی غیر قابل تحمل هستید. اگه کتاب فلسفی رو انتخاب کردید همون طور که قبلا هم اشاره کردم یک احمق محسوب میشوید. اگه ریاضیات رو برای تعطیلات آخر هفته مد نظر دارید که باید سریعا تو یک آسایشگاه روانی بستری بشوید و اما... اگه هیچ کدوم رو انتخاب نکردید و ترجیح دادید بنشینید و وبلاگ گوسفند رو بخونید پس بدانید که شما یک آدم نرمال خوش مشرب  باذوق  اجتماعی  اهل دل  باصفا و خیلی خیلی دوست داشتنی هستید.  

"پس بدرستی که آنان کسانی بودند خوب. همانا خداوند خوب است و خوبها را دوست دارد"

(کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 3 PM  توسط بابی  | 

دیروز تو اتوبوس یک دانشجوی ایرانی پا به سن (مثلا ۴۰ ساله) سر صحبت رو با من باز کرد. از شانس اون آقا من اصلا سر حال نبودم و حوصله ی بحثهای الکی سیاسی فرهنگی اجتماعی اقتصادی به روش ایرونی رو هم نداشتم. توضیح اینکه به روش ایرونی یعنی اینکه فقط حرف خودت رو بزنی و اگه طرف مقابل صد تا دلیل منطقی در رد نظر شما ارائه کرد باز با اصرار حرف خودت رو یزنی. در حین بحث هم هرجا تونستی به یارو یادآوری کنی "تو نمی دونی" یا اینکه با یک جمله ی واضحتر "تو نمی فهمی وقتی من دارم میگم ...".

بهر حال این آقای دکتر (در این متن از این پس او را دکی می خوانم) دست بردار نبود. هنوز اسمم رو نمی دونست که پرسید:"دکتر جان! فوق لیسانس کدوم دانشگاه بودی؟"  گفتم یه چیزی بهش بگم دست از سرم برداره. این بود که ادب رو گذاشتم کنار و جواب دادم:"دانشگاه نشنال کلنگِ سوماترا".

دردا که این پاسخ دندان شکن تف سر بالا شد. چون دکی پرسید:"هزینه ی تحصیل و زندگی در سوماترا چقدره؟" ... "از اینجا بهتره؟" ... "چند سال اونجا بودید؟" ... "راستی شماره ی همراهت رو بده اگه سوالی داشتم باهات تماس بگیرم" ...

یعنی صد آفرین به آی کیو جلبک دریایی... آخرش گفت:"راستی اسمتون رو فراموش کردم" (در حالیکه اصلا اسمم رو نپرسیده بود). جواب دادم من خودم هم اسممو فراموش کردم". این یکی رو واقعاً راست می گفتم...

حتی کتاب گوسفند هم در این مورد حرفی برای گفتن نداره.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

آورده اند سعد بن رسلان به شهری پاتالینگ نام وارد شد. وی شگفت انگیز چیزها در آن شهر دید. مردمان آن شهر هنگام نوشیدن آب یک دانه ی شن در کاسه ی آب می انداختند و سپس آب را می نوشیدند.

ابن رسلان گوید پرسیدم "این چیست؟" گفتند "این سنگ را خاصیت ها باشد". ابن رسلان (که گویا زیادی کنجکاو بوده) با تحیر پرسید:"خواص آن چیست؟" گفتند:"بزرگترین خاصیتش آن باشد که افراد فضولی چون ترا شناسیم و جوابش ندهیم".

"لقمان را گفتند ادب از که آموختی. گفت  اگر می دانستید ادب چیست هرگز چنین سخن بی ادبانه ای بر زبان نمی راندید"  (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM  توسط بابی  | 

"تاریخ مجموعه ای است از تخیلات الکی و دروغهای بزرگ"   (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

دروغ هر چه بزرگتر باشد عامه پسندتر است و زودتر مورد قبول واقع می شود. دروغهای بزرگ وقتی با غبار زمان پوشیده می شوند به واقعیات غیر قابل تردید مبدل می گردند.

وقتی شایعه ای را برای اولین بار می شنوید آنرا جدی نمی گیرید. وقتی برای سومین بار آن شایعه را می شنوید به دروغ بودنش شک می کنید. وقتی چند ماه بعد دوباره آنرا از کسی می شنوید باورش می کنید. وقتی ده سال بعد آن شایعه ی دروغین را مجددا می شنوید طوری به آن ایمان دارید که گویی خودتان شاهد عینی ماجرا بوده اید... صد سال بعد فرزندانتان آن دروغ را واقعیتی مستند تلقی می کنند... و هزار سال بعد جامعه ی مدرن و علم آگاه بشری از آن دروغ تاریخی بعنوان اصلی بدیهی و انکار ناپذبر در تاریخ یاد خواهند کرد. به همین سادگی!

اگه خواستید دروغ بگید یکی بزرگش رو انتخاب کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM  توسط بابی  |