تبليغاتX
گوسفند
...قصه این بود

شبی از حادثه ای پرسه زنان

گذر از کوی تو کردم

دل من در خم آن کوچه بجا ماند و نیامد

...

... و تو رفتی و هنوز

                          دل من در پی توست

بی تو آغاز نداشت

قصه ی عشق تو بود

نپذیرد پایان

بی تو این قصه ی تو.

این شعر که بخشهایی از اون رو اینجا آوردم مربوط میشه به چند سال پیش که در یکی از شهرهای کویری ایران تحصیل می کردم...

گاها پیش میاد... پیش میاد که عاشق بشی. مشخصا عشق نتیجه یک اختلال در سیستم مغز و نهایتا تمرکز غرایز جنسیه که سطح بعضی هورمونها در خون رو بالا می بره و باعث میشه که آدم عاشق بشه. عموما مغز انسان تنش و استرس رو تا حدی تحمل میکنه و اگه نتونه مشکل رو حل کنه اون رو به بدن منتقل میکنه تا خودش رو رها کنه. و بعد از چند وقت که بدن و مغز به حالت نرمال برگشت... عاشق تبدیل به آدم میشه. و بعدش شما خواهید دید که آدم عجب موجود فلانیه!

با همه این تفاسیر عشق تجربه ی فوق العاده زیبا و خوش آیندیه. مث نوشیدن شراب... خوبه عاشق بشیم و حالش رو ببریم. ولی حواستون باشه که قراره فقط عاشق بشید... یه وقت چیز دیگه ایی نشید ها!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

تصویر فوق پلیس مالزی را نشان میدهد. به یونیفرم مربوطه دقت کنید.

در مالزی پلیس هرگز اقدام به کنترل پاسپورت یا بازرسی کیف و جیب مردم در خیابان نمیکند. خارجی بودن شما دلیل نمی شود که پلیس (مث کشور خودمان) وقت خود و شما را برای بازرسی بی مورد تلف کند!

گاها افراد شیاد (اغلب بنگلادشی) با پوشیدن لباس فرم شبیه به پلیس در مکانهای خلوت به توریستها مراجعه کرده و خواستار بازرسی کیف ایشان میشوند. سپس کیف را تحویل گرفته و فرار می کنند!

البته موارد گزارش شده بسیار نادر است و در کل مالزی از امن ترین کشورهای اسلامی محسوب می شود. ولی بهر حال ما باید می گفتیم... اگه به مالزی می آیید هرگز فریب این اشخاص را نخورید. توصیه های ایمنی را جدی بگیرید. با غریبه ها حرف نزنید و دست بابا و مامان تون رو محکم بچسبید تا گم نشین! به خاطر H1N1 حدالمکان از همبستری با فواحش اجتناب کنید و بچه های خوبی باشید!

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 3 PM  توسط بابی 

بازنگری مجدد در پست قبلی: تعدادی از تصاویر درج شده حذف شد تا هم اسلام در خطر نیافتد و هم حجم صفحه بالا نرود. در عوض این تصویر جدید اضاف شد...

پ.ن: بدون شرح

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 12 PM  توسط بابی 

وقتی نمی خوای بنویسی ولی می خوای یه پست جدید بگذاری... می تونی یه عکس خوشگل بفرستی که حس رو منتقل کنه... بعدش تصمیم میگیری که این تصویر خوشگل رو توضیح بدی... و بعدش میشه همین پستی که ملاحظه می فرمایید...

عقاید هر کسی قابل احترام و ارزشمنده٬ و من نمی خوام طرز تفکر و اعتقادات کسی رو زیر سوال ببرم. نگاه من اینه که محدودیت هایی که ادیان و فرقه های مذهبی ایجاد می کنند به نوعی ممکنه اثر معکوسی داشته باشه و به همون جایی منتهی بشه که ازش دوری میکرده. مثلا دوباره به تصویر زیبای فوق نگاه کنید. چه حسی دارید؟ آیا کنجکاو نیستید که بدونید صورتی که زیر این روبنده چه شکلیه؟ آیا دوست ندارید که بدونید لبهاش و بینیش چه فرمیه؟ جدا اگه کنجکاو نیستید که چهره این دختر جوان رو بی روبند ببینید به یک روان شناس مراجعه کنید. و گرنه ادامه ی مطلب رو داشته باشید...

حجاب یکی از س.ک.س.ی ترین پوششهاست. چرا که قسمتهای اضافه رو که شاید خیلی زیبا نباشند رو پوشانده و قسمتهای زیباتر مثلا چشمها رو به نمایش می گذارد. یا اینکه یه خانومی که کمی اضافه وزن داره با پوشیدن یه مانتو تنگ فرم زیبایی رو به نمایش میگذاره که اگه همین خانوم محترم رو با بیکینی ببینید حالتون بد میشه!این پوشش به نوعی نگاه ناظر را به نقاط زیباتر جذب می کند. در این نوع پوشش تمام جنبه ها و اصول تبلیغات و مارکتینگ مدرن رعایت شده. انگار که عمدا سعی شده تا توجه شما رو به خود جلب کنه!

باز تاکید میکنم که هر انسانی حق داره (حتی اگر عملا یا قانونا اجازه نداشته باشه) سبک زندگی خودش رو انتخاب کنه. بعبارتی "لا اکراه فی دین..."

 

پ.ن: "A picture can say a thousand words "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 9 AM  توسط بابی  | 

باز باران با ترانه...             کاش میخورد بر بام خانه

یادم آمد زیر باران دیدمش

                     کودکی ده ساله گشتم     

                                             زیر باران گم شدم

 

پ.ن: گاهی هوس می کنم زیر بارون خیس بشم٬ یا زیر دوش سیگار بکشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط بابی 

این کوزه گر دهر چنین جام ظریفی کم ساخته... دختران زرد و زیبا

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 3 PM  توسط بابی 

درختان جنگلی در آن سمت دریاچه صف بسته اند و یک لک لک در آسمان آبی در حال چرخ زدن و اوج گرفتن است. یک لک لک هم فرود آمد...

این کل تصویریه که از آخر هفته ی گذشته یادمه. به قدر کافی زیبا هست که به جزئیات بیشتری نیاز نداشته باشه. خوب میتونید چشماتون رو ببندید و اینا رو که گفتم تو ذهنتون مجسم کنید. باور کنید که خیال پردازی یکی از وسایل بسیار قوی برای لذت بردن از زندگیه. البته این تصویری که ارائه کردم خیالی نبود (هفته پیش رفته بودیم National zoo) ولی شما میتونید هر چیزی رو تصور کنید... مثلا تصور کنید که شما هم (مثلا مث ما) توی نیویورک زندگی میکنید و یه پورشه سوار میشید! نه اینقدر هم خیالات خوب نیست. تصور کنید تو همون ایران خودمون هستید و پیاده اید و بی کارید و بی پولید ولی عوضش زنده و آزادید و کسی با پوشیدن و نوشیدن و بوسیدن تون کاری نداره!...

وافعا زندگی چقدر ممیتونه لذت بخش باشه! با همین چیزهای ساده...

"پس شما گوسفندان خوشبختی را دریافتید چون که ما به همه چیز شما گیر ندادیم..." (کتاب دوم گوسفند٬ فصل مزرع سبز جهان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

اولین بهترین؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

گاهی در جایی چیزی براتون معنا دار میشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 4 PM  توسط بابی