تبليغاتX
گوسفند

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار شد. کتابی همراه داشت. مشغول مطالعه شد. به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز تکراری دیگه شروع شد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد که به سوی ایستگاه اتوبوس برود. در راه یکی از دوستانش او را سوار اتومبیلش کرد. مشغول صحبت شدند. قرار اسکواش گذاشتند (ساعت ۶ بعد از کار). به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز جدید را شروع کرد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار اتوبوس شد. کتابی همراه داشت. مشغول به مطالعه شد. دختر جوانی که کنارش نشسته بود با لبخندی پرسید: به کتابهای فاینانس علامندید؟ جواب داد: آره. و دیگر سخنی رد و بدل نشد. به مقصد که رسید پیاده شد. یک روز تکراری دیگه شروع شد...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و سمت ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسیده و پسر سوار اتوبوس شد. کتابی همراه داشت. مشغول مطالعه شد. دختر جوانی که کنارش نشسته بود با لبخندی پرسید: به کتابهای فاینانس علامندید؟ جواب داد: آره من٬ خوب یه خورده شم اقتصادی دارم... و مشغول صحبت شدند. معلوم شد هر دو در یک ساختمان کار میکنند. به مقصد که رسیدند پیاده شدند. آنروز به طور اتفاقی (البته اینطور میگن) یکدیگر رو دوباره ملاقات کردند... حالا بعد از گذشت چند ماه روابط خیلی دوستانه و نزدیکی با هم دارند...

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمده و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. پنج دقیقه بعد اتوبوس رسید. سوار اتوبوس شد و مشغول مطالعه ی کتابی که همراه داشت شد. متوجه شد دختر جوانی که کنارش نشسته به کتابش خیره شده. نگاهی به دختر انداخت و لبخندی زد. دختر هم لبخندی زد. صدای رادیوی اتوبوس بلند بود و من از آن فاصله نشنیدم که چه سخنانی با هم رد و بدل کردند... ولی فک کنم پسره گفت: شما رو قبلا تو این اتوبوس دیدم... دختر گفت: واقعا! و خندید. دختره ادامه داد این اولین باره که از اتوبوس استفاده میکنم! بعد پسره هم خندید. بعد دختره خواست یک ایستگاه قبل از مقصد همیشگی پسره پیاده شه... پسره هم فورا پیاده شد. (من هم پیاده شدم که ببینم چی میشه!). با هم قدم زدند و یه چیزهایی بهم گفتند. و بعد پسره خداحافظی کرد و رفت. هیچ وقت دوباره همدیگر رو ندیدند. هیچ وقت!

پسر جوان صبح از خانه بیرون آمد و به سوی ایستگاه اتوبوس رفت. می خواست از خیابون بگذره که چشمش به یه دختر زیبا افتاد که اون سمت خیابون بود. همین شد که ناگهان یک ماشین بهش زد و پهن شد کف آسفالت. چند دقیقه بعد آمبولانس رسید! راننده ی ماشینی که با پسره تصادف کرد همون رفیقش بود که تو یکی از سرنوشتها پسره رو سوار میکرد. علت تصادف این بود که  راننده  در اون لحظه داشت دختری که اون طرف خیابون راه میرفت (همون دختر جوان) رو دید میزد!

پ.ن: سرنوشت شاید قبلا نوشته شده باشه٬ ولی من میگم توی صدها نسخه نوشته شده و این ما هستیم که نهایتا انتخاب میکنیم کدوم یکی رو دوست داریم داشته باشیم.

تقدیم به تمام کسانی که دوست دارند بش...شند به سرنوشت شان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

۱۴۹

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7 PM  توسط بابی 

امروز یک روز طولانی بود... از صبح تا حالا ۲۷ ساعت طول کشیده...

صبح ساعت ۷: زیرِ دوش.

ساعت ۸: دپارتمان.

 ساعت ۹: حرکت ...ساعت ۱۱: پروژه ی ساحلی شماره ی ۱ (سونگای)

ساعت ۱۳: حرکت ...ساعت ۱۳:۳۰: شما بگید توفیق اجباری نماز جمعه ی مالایی که خدا رو شکر یک کلمه از خطبه هاش رو هم نفهمیدم. اون مالایی هاش هم که میفهمیدند گوش نمی کردند (اتوبان ای ۵)

ساعت ۱۴: حرکت (نماز جمعه در سه حرکت٬ مختصر و مفید) ساعت ۱۵: پروژه موج شکن (جزیره ی کری)

ساعت چند: (ساعت رو بی خیال شده بودم) حومه کلنگ (اینرو کُلنگ نخوانید هستش Klang) پروژه  ی شماره ی ۳.

۲ ساعت بعد از ساعت چند: اتوبان برگشت به دپارتمان. ترافیک. سیگار.

چند ساعت بعد از ۲ ساعت بعد از ساعت چند: اینجام٬ استاد میگه تو کجایی٬ من میگم اینجا٬ میگه امروز باید اونجا می بودی... به ترکینگلیش میگم اوکی دا! (OK dah)

... سرجمع شد ۲۷ ساعت و ۳۱۵ کیلومتر...

الان هم دارم میرم دایی یکی از دوستان اومده یک گپی بزنیم در مورد مسائل ۷۶ سال اخیر  از ۱۳۵۷ به بعد!

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 8 PM  توسط بابی  | 

با توجه به جمله ی "شما بزرگ ما هستید٬ ارادتمند شما هستم..." که از زبان یک پدرسوخته خدمت ما عرض شد٬ به پرسش های زیر پاسخ دهید:

۱) در اینجا "بزرگ" کنایه از چیست؟

۱- خر         2- دشمن      ۳- مردیکه    ۴- هیچکس

۲) "ارادتمند شما هستم" یعنی چه؟

۱- می خوام سر به تنت نباشه

۲- حال و حوصله ات رو ندارم

۳- تو چرا موفق شدی من نشدم

۴- پدرت رو در میارم

۳) حالا چرا کسی که خودش میگه از همه ایرونیها متنفره یهو ارادتمند ما شده؟

۱- همینطوری   

 ۲- از ما هم متنفره ولی روش نمیشه بگه  

۳- ارادت با تنفر در تضاد نیست

۴- شاید دچار توهمه!

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 10 PM  توسط بابی  | 

می خواستم چیزهایی در باره ی این روزها بنویسم٬ دیدم چه سود! واقعا چه سودی دارد که بگوییم سی سال پیش چه شد و اگر آنطور نشده بود چطور شده بود! آنچه به وقوع پیوسته واقعیت یافته و واقعیت را نمیشود تغییر داد...

هر روز به تعداد ایرانیان مالزی افزوده میشود. شرط معدل میگذارند٬ IELTS و TOFEL می خواهند... ولی باز هر روز تعداد بیشتری از ایران می آیند.

"هر کشوری میروم جماعتی از ایرانیان در آنجا هستند. در آن مملکت چه میگذرد که همه در حال فرارند؟" این را یک فیلم ساز آلمانی از من میپرسد. حال جواب دادن ندارم. لبخند هم نزدم٬ فقط گفتم آره...

"ایران را دوست دارم ولی دوست ندارم در ایران زندگی کنم!" این را یک خانم دانشجوی ایرانی که محجبه هم هست می گوید. حوصله ی این را هم ندارم. فقط لبخند میزنم.

"برایم مهم نیست ایران چه شود٬ ایران آینده ی من نیست." این را هم آن پسره گفت. فقط نگاه کردم.

 

"پس بروید و بوغ بزنید... باشد که سرزمینی برای خود بیابید. اما هرگز خود را نخواهید یافت!"

کتاب دوم گوسفند٬ فصل بی سرزمین و بی پرچم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

دیروز شخص محترمی به من گفت: "زندگی همش سربالاییه!".

توضیح اینکه ما داشتیم یک مسیر طولانی سربالایی رو قدم زنان طی میکردیم...

"... دو کس رنج بیهوده بردند و آب در هاون کوفتند. نخست آنکه رنج بیهوده برد و دویم آن ابلهی باشد که آب در هاون کوفت.

پس بدان این جهان خیلی زیباست به شرطی که فقط زیباییهایش را بنگری.

شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت     آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد"

(گوسپندستان٬ باب دویم٬ آب و چمن)

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 5 PM  توسط بابی  | 

وارد مکانی مبهم و ناشناس شدم. سالنی بزرگ و خالی بود که در انتهایش یک میز بزرگ با چند صندلی قرار داشت. ناگهان دریافتم که مُردم. گیج شدم. می اندیشیدم که چطور این اتفاق افتاده٬ که خانمی شیک پوش به طرفم آمد و از من خواست تا همراهش بروم. به انتهای سالن رسیدیم. از من خواسته شد تا روی یک صندلی بنشینم. چند نفر هم آن طرف میز نشسته بودند و کلی کاغذ و پوشه روی میز بود.

پیر مردی سپید مو که کت شلوار کرم رنگ و پیراهنی سفید پوشیده بود به من گفت: لطفا بشین تا به پروندت رسیدگی کنیم. پرسیدم: شما کی هستید؟ آن خانم که مرا به آنجا برده بود گفت: شورای داوران بهشت. خواستم باز چیزی بپرسم که ترسیدم. فضای مبهمی بود.

پیرمرد رو به من کرد و گفت: ما پرونده ی تو رو بررسی کردیم. در واقع تو کار بدی نکردی که بری جهنم... اما کار خوبی هم نکردی که بری بهشت! با تعجب گفتم مگه حالت وسط هم داریم که من برم اونجا؟ بعد با عصبانیت و پرخاش گفتم: اصلا شما چه کاره اید؟ خود خدا کجاست؟ من باید او را ببینم. مرد جوانی که بین آنها بود گفت: خدا فرصت رسیدگی به این همه پرونده رو نداره... میدونی چند میلیارد میلیارد آدم تا حالا تو دنیا زندگی کردن؟ گفتم: من تو رو نمیشناسم... 

پیرمرد با حالتی جدی گفت: ما پرونده ی تو رو بررسی کردیم. تو تا حالا عاشق نشدی! گفتم: ها؟ به تو چه ربطی داره این یک موضوع شخصیه! اون مرد جوان گفت: بهشت و جهنم هم یه موضوع شخصیه! پیرمرد ادامه داد: تو ۴۸ ساعت وقت داری که عاشق بشی. ما تو رو به یک دختر جوان که حکم مشابهی داره معرفی میکنیم. آن خانم دست مرا گرفت و با خود برد...

ناگهان وارد بهشت شدم. خیلی متفاوت نبود. کنار یک رودخانه ی تمیز تو یک پارک زیبا بودیم. مردم قدم زنان عبور میکردند. متوجه حضور یک دختر جوان بسیار زیبا شدم. فهمیدم همان دختریست که باید عاشقش بشم. گفتم: من تو رو نمیشناسم... ولی فک میکنم این حکم عادلانه نیست. با بی تفاوتی شروع به قدم زدن کرد... از آن محیط خوشم آمده بود. حتی دوست داشتم عاشق بشم که ناگهان ضدای موزیک عجیبی را شنیدم. دختر لبخندی زد. زیباتر به نظر میرسید. صدای موزیک بلندتر شد... ناگهان همه جا تاریک شد... چه اتفاقی افتاده؟... تو یک اتاق کوچک بودم. اتاق خودم بود... از خواب بیدار شدم. صدای زنگ ساعت بود...

خواب بود؟ همه اینها خواب بود! آره هنوز زنده ام. تا نیم ساعت روی تخت دراز کشیدم و به خوابی که دیده بودم فکر میکردم... یعنی بهشت این شکلیه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

بیا ای دوست...

                 برو بابا حال داری!

 

"هر که آمد به جهان خواهد رفت     پس ن...ایید جهان را که جهان این همه نیست"

گفتند نیا ٬گفتم بیایم چه می شود؟ گفتند باشد که نباشی و بگویند نبود. گفتیم همان بودمان بودنتان را نتواند بود؟ گفتند چو بودی بودمان نابودی٬ نابودی بودمان بودارد. گفتیم:

" برو ای حافظ و از خلق خدا حال مگیر     آنان که نبودشان ز بودشان بهتر بود"

گوسپندستان٬ باب یکم٬ اندر فواید یونجه

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9 AM  توسط بابی  | 

آن سوی کوهها

           دریاییست

                   آن سوی دریا

                            سرزمینیست

                                      سرزمینی که به اندازه ی باغ خدا سرسبز است

یونجه هایش تازه

آب جویش پاک است

گوسفندان    آنجا    آزادند

سرزمینی زیبا

سرزمینی بی گرگ                               

سرزمینی آزاد...

شعری که در فوق آمده از سروده های یک گوسفند لیبرال دمکرات اصلاح طلب چپ اندر قیچی با افکار ناسیوتوتالیترادیکال ماتریالیمیزیسیزیم است. اینان افرادی از جامعه ی روشنفکری بورژوازی بودند که سالها به مبارزه برای کسب آزادی پرداختند. در کتاب "تاریخ گوسفندی ابو ببعی سرچمنی" چنین آمده:"اینان سالها رنج و مشفت کشیدند برای استقرار چلقماشی (نظام آزاد) و زرتوزرتی (جامعه ای آباد). سرانجام مبارزات آنان این بود که ببعی بعاق (عوام گوسفندان) به حزب اولترا گوسالوف رای دادند و اینچنین بود که آن یک پشکل آزادی هم که در دوران پیشین وجود داشت تباه گشت...". ابو ببعی بیش از این در این باره توضیح نداده! اما بعباع الگوسیان کتولی اشاره ای داشته که ابو ببعی به جرم نشر اکاذیب خودکشی شد...

.........................................................................................................

"پس بدان آن روپیانا٬ آن سرزمین آباد و آزاد و زیباست٬ همانا که مردمانی روشن ضمیر و آزاد و زیبا پسند دارد. همانا خداوند جهان را زیبا و آزاد آفرید. پس این مردمان ابلهی چون قوم تو بودند که آن را به گند کشیده و آزادی را از خود صلب کردند و این مردمان سرزمین روپیانا بودند که سرزمین خود را آباد و زیبا ساختند. پس هر قومی را سرانجامیست که خود میطلبند. باشد که دهان شما سرویس گردد تا زین پس احمقان را وکیل و رهبر خود قرار ندهید..."

کتاب دوم گوسفند٬ فصل چمنزار همیشه سبز٬ گفتاری در باب جوامع گوسفندی توتالیتر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

 "An investment in knowledge always pays the best interest."

Ben Franklin

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2 PM  توسط بابی 

Gong Xi Fa Cai

معنی جمله ی فوق را دقیقا نمی دونم ولی یه جور تبریک به مناسبت سال نو ی چینیه که این روزها فراوان دیده میشه...

عید آمد و عید آمد آن چینی چین آمد            نارنگی فراوان شد تا باد چنین بادا

همه ساله در آغاز سال نو چینی بازار پر میشه از نارنگیهای وارداتی. هر کس هم از این جماعت چین و ماچین به ما میرسه یه سبد نارنگی هدیه میده... دیرروز کلی نارنگی خوردمی و بد خواب همی گشتم. در خواب گوسفند را دیدم که چنینمان گفتی:

"پس آنان تو را نارنگی دادند و تو آنان را گز دادی و بدین سان روح ایشان را به تسخیر خود درآوردی. همانا ایشان را گز چندان خوش آمدی که هوس سفر به سرزمین تو کردند و تو ایشان را گفتی بر شماست پوشیدن حجاب و ننوشیدن شراب. پس ایشان ترسیدند و از تو یکصد و سیزده قدم فاصله گرفتند. همانا ایشان به عذابی بی پایان دچار شوند. و تو از خوردن آن میوه ی خوشمزه نهی میشوی. زیرا میوه ی خوشمره تو را از ما غافل سازد"

(کتاب دوم گوسفند٬ فصل چمنزار همیشه سبز٬ مبحث میوه ی ممنوعه)

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

به دوستان و عزیزان و همراهان و کامنت گذاران گرانقدر

منظور از پست پیشین پایان کتاب اول گوسفند بود. و زین پس با جلد دوم کتاب گوسفند (کتابی لغز و پر مغز) در خدمت دوستان خواهیم بود... باشد که همه خوشحال شویم... آمین!

بابی (دوم بهمن ماه ۱۳۸۷ خورشیدی به وقت کوالالامپور)

"پس یارانت را بشارت بده که سخنان گوسفند پایان نپذیرفته٬ همانا که ما بر آن چیزها واقفیم. پس در آن چیزها٬ چیزهایی ست که بعدها به شما خواهیم گفت..." (کتاب دوم گوسفند٬ فصل یکم٬ چمنزار همیشه سبز)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

 

CLOSED for EVER

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1 PM  توسط بابی  |