تبليغاتX
گوسفند
چند تو خوانی ام که هان!
جامه رها کن و بیا!
نیست وطن لباس تن
تا که ز خویش برکنم

غرب وطن نمی شود، خانۀ من نمی شود
شرق کهن نمی شود
خانه چرا دگر کنم

مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من
روز و شبان و دم به دم
دم ز وطن وطن زنم.

حمید مصدق 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 2 PM  توسط بابی 

روزی استاذنا و مولانا شیخ دکتر رسلان٬ مرا گفت:"ای باب فردا روز پرزنتیشن خواهیم داشت... پس بر ماست تهیه ی بروشور و پاورپوینت". پاسخش گفتیم:"اوکی!". استادنا خواست تعارفی کرده باشدو نیز از سر بنده نواری فرمود:"آیا به کمک من نیازی باشد؟"

با خود گفتمی تا تنور داغ است باید چسباند٬ که گفته اند مرد آن است که در کشاکش دهر دو-دره کند! گفتم:"آری! شما پاورپوینت را آماده ساز و من بروشور را". رسلان از این هوش و ذکاوت دانشجو مدهوش گشته و خود را مذمت همی کردی...

"هر که تعارف کند٬ پای لغزش نشیند.

دو کس را محنت از دل نرود٬ آنکه داشت و نخورد و آنکه تعارف کرد."

 (گزیده ی گوسپندستان٬ باب دویم)

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

در کافه ی پشت کتابخانه:

یک دانشجوی ایرانی با یک دانشجوی چینی مشغول صحبت است. ما در میز مجاور نشسته ایم و ناخواسته سخنانشان را میشنویم...

ما در ایران آزادی نداریم... رئیس جمهور ما با تقلب سر کار آمده... مردم ایران بی فرهنگند... کسی نمی تواند آزادانه ابراز عقیده کند... ما جرج بوش را دوست داریم... ما ایرانیها مخالف اسلام هستیم... و از این دست اراجیف. گفتم ببخشید  سوالی دارم! خراب کردن ملت و مملکت در برابر یک اجنبی چه سودی برای شما دارد؟ گفت میخواهم همه بفهمند... گفتم بفهمند که تو چه آدم بی ریشه و خودباخته ای هستی؟ گفت آره به تو چه! گفتم من کارمند سفارتم (الکی). رنگش پرید. گفت شوخی کردم ببخشید. گفتم خیلی بی شخصیتی! لااقل پای حرفت وایستا!...

پ.ن: ابله! آبروی ایران و ایرانیها رو بردن افتخار نیست. هیچکس هم به تو برای شاشیدن به مملکتت جایزه نخواهد داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

پاپا نوئل یا پدر کریسمس یک شخصیت واقعی بوده...

سنت نیکولاس یک کشیش مسیحی بود که در قرن چهارم میلادی در منطقه ای واقع در ترکیه کنونی زندگی می کرده است. وی بسیار خجالتی بوده و سعی داشته به مردم ناتوان کمک مالی کند طوری که آنها متوجه نشوند این پول توسط چه کسی به آنها رسیده... گفته می شود روزی وی از بام خانه ای بالا رفت و یک بسته ی کوچک که مقداری پول در آن بود را داخل دودکش شومینه انداخت... این بسته اتفاقا در داخل جورابی که دخترکی آنرا برای خشک شدن در شومینه آویزان کرده بود فرود آمد.

پ.ن: عید نوروز را پیشاپیش تبریک میگوییم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 10 PM  توسط بابی  | 

و این چینین شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 9 PM  توسط بابی  | 

شب یلدا شروع زمستونه و هوا سرد...

امسال ما تو استوا شب یلدای ۳۰ درجه سانتیگرادی رو تجربه کردیم. گذشته از مسائل جغرافیایی٬ هر جا که ایرانی ها باشند مراسم ایرانی هم معنی پیدا میکنه حالا چه تو استوا باشه چه تو قطب جنوب.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 10 AM  توسط بابی