تبليغاتX
گوسفند
پس آیا نمی بینید؟

(کتاب گوسفند - فصل حقایق تلخ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

اشتباهات بزرگ مدام تکرار میشوند

 (این جمله از خودم بود)

آیا اشتباه کردن بد است یا خوب؟ پاسخ اینکه خوب... چون تجارب بزرگ حاصل اشتباهات بزرگ است٬ اما تکرار یک اشتباه بزرگ یعنی اینکه از گذشته درس نیاموختیم.

اما گاهی اوقات دوست داریم اشتباه کنیم چون کیف می دهد! مثلا خوردن سس چیلی تجربه ای دردناک است٬ اما کیف میدهد.

پ.ن۱: خواندن کتاب پرسپولیس به قلم مرجان ستراپی توصیه میشود. در این اثر نویسنده بدون جانبداری حوادث انقلاب ۱۳۵۷ و جنگ و شرایط آن دوران را  از زبان خودش یعنی یک جوان ایرانی که مث همه ی ما زندگی روزمره٬ گذشته و آینده اش تحت شعاع انقلاب و جنگ و نظام و ...واقع شده٬ بیان می دارد. اصل کتاب به زبان فرانسه و انگلیسی نگاشته شده مطمئن نیستم که این کتاب ترجمه شده باشد یا در ایران یافت شود...

پ.ن۲: فیلم انیمیشنی نیز توسط نویسنده از این اثر به همین نام ساخته شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 6 PM  توسط بابی  | 

یکدفعه ترانه مان آمد... فی الحال می نبیسیم:

پس باران بارید

و چه سختُ شلخته

خیس و نمناک و فسرده

آن دخترک رنگ پریده

رسید از آن سر کوچه

تا درخت گربه ی گرسنه

کز صبح بارانی نغمه گاه گنجشک نادان بود

به روز هشتم ماه هشتم سال هشتم هزاره ی اخیر بعد از تولد آن طفل بی پدر.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 12 PM  توسط بابی 

چه سان میگذرد زندگی در تحریم و تهدید... آری٬ سالها از پی سالها میگذرد. ما بچه های انقلاب بودیم٬ کودکان جنگ شدیم٬ نسل سوخته مان خواندند٬ گریختیم... نسل فراری شدیم.

آسمان استوا همیشه آفتابی ست٬ دوستش دارم. آدمهایش نمیدانند جنگ چیست. زندگیشان را میکنند...

میپرسد:"اهل کجایی؟" میگویم:"ایران"٬ میگوید:"احمدی نژاد مرد بزرگیست٬ چون با آمریکا مبارزه میکند"... سری تکان میدهم... میگویم:"عبداله بداوی هم مرد بزرگیست". با ناراحتی میگوید:"تو وضعیت ما را درک نمیکنی٬ بداوی نخست وزیر خوبی نیست... در زمان او در مالزی تورم از ۷/۲٪ به ۵/۳ ٪ رسید".

 " امروزتان را مغتنم شمارید که فردا کجاست؟" (کتاب گوسفند-فصل سرزمین باران)

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

به سوال زیر به سرعت پاسخ دهید:

۲+۱۷۸۲۳۴- ۱۷۸۲۳۴=؟

.

.

.

آیا پاسخ شما "۲" بود... و خوشحالید و از هوش و ذکاوت خود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

چندی بود که فرصتی برای نوشتن نمی یافتیم. آن شب داستانی اتفاق اوفتاد که دیدیم باید نقل شود که بزرگان گفته اند:"همین دیگه!".

تا ساعت یک بعد از نیمه شب تلاش برای خوابیدن را ادامه دادم ولی خوابم نبرد... به لیوینگ روم(living room) رفتم و مشغول مطالعه ی کتابی علمی در باب اصول اقتصاد شدم. نزدیک صبح٬ حدود ساعت چهار و نیم از مطالعه خسته شدم ولی باز خوابم نمی برد! سراغ کتاب تهیه ی دسرت و ککتل (Cocktail) رفتم. به تصاویر رنگی آن کتاب خیره شده بودم که... ناگهان ایتو (همخانه ایی ژاپنی) از اتاقش خارج شد و مرا دید. با چشمانی بهت زده و لبریز از احترام٬ آماده بود تا به من بعنوان قهرمانی بزرگ تعظیم کند. با احترام گفت:"تو باپشتکار خوبی تا دیر وقت کار میکنی"... سپس کمی نزدیکتر آمد و متوجه عکسای رنگی کتاب تهیه ی دسر و ککتل شد و با تعجب گفت:"ها؟". نمی دونم معنی این حذف به ژاپنی چی میشه ولی نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم...

پ.ن: ها به خودش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط بابی  |