تبليغاتX
گوسفند

در امتداد شب بیداریهای مزمن سردرد آورم٬ دیشب به یک مفهوم جدید رسیدم: صفر مطلق. این چی میتونه باشه؟ آیا اصلا چیزی با مفهوم صفر مطلق وجود داره؟

خوب من فکر می کنم نه! چون هر چیزی که وجود داشته باشه دیگه صفر نیست. از طرفی از دیدگاه فلسفی (در بحث وجود) هر چیزی رو که بشه تصور کرد وجود پیدا می کنه٬ اما حقیقت اینه که چیزی با مفهوم صفر مطلق رو نمیشه تصور کرد.

در دنیای مجازی ریاضیات که با یک مشت مفاهیم غیرواقعی سر و کار داریم٬ بله صفر هم واسه خودش عددیه. اما تو دنیای واقعی هر چیزی یه ارزشی داره٬ یعنی هر موجودی چون وجود داره پس بیشتر از صفر می ارزه... نه اشتباه نکنید این بحث در مورد من نیست چون من نه تنها صفر نیستم بلکه یه چیزی نزدیک عدد بی نهایت...

اگه مثالی از صفر مطلق تو دنیای واقعی پیدا کردید خبرم کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

ببخشید!

اتوبوس زندگی اینجا ایستگاه نداره؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

اینجا دیار غربت است

              حرفم را نمی فهمند

                          حرفشان را نمی فهمم...

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی 

می دونم زوده
ولی من دلم برف می خواد
یه عالمه برف

دوس دارم اونقدر بباره که همه جا سفید شه! یادته بچه تر که بودیم برف می بارید یه عالمه، مدرسه ها تعطیل می شد... با دستای یخ زده و دماغای سرخ شده از سرما برف بازی می کردیم...

حالا من تو استوام، هوسهایی میکنم که نگو...
هوس پارو کردن حیاط و پشت بوم... هوس یه استکان چایی داغ توی یه زمستون سرد... هوس یه پک سیگار یواشکی رو پشت بوم... هوس پوشیدن پالتو پشمی و پوتین... اینا رو چی کار کنم؟

حالا من تو استوام، جایی که تو عصر یخبندون هم برف رو تجربه نکرده... اشک تو چشام حلقه زده، داد می زنم من دلم برف می خواد یه عالمه!


+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 4 PM  توسط بابی 

دوستی مرا همی گفت: "که ای باب! چرا اینقدر به نکات ریز و درشت ملت گیر دهی؟؟؟ چرا به این نیندیشی که هر کس دیدگاه خودش را دارد و همه از دیدگاه تو خوششان نیاید!". این سخن مرا بسی متفکر ساختی٬ که براستی چرا مردمان را این اندازه تفاوت ها باشد٬ در نوع نگاه به پیرامون؟ ها چرا؟

پاسخ این سوال سهل است: مردمان دیدگاههای متفاوتی دارند چون تجارب٬ خاطرات٬ آموخته ها و گذشته های متفاوتی دارند. پس لزوما همه نمی توانند از یک پنجره به جهان بنگرند. فرض کنید این پنجره باید چقدر بزرگ باشد که مثلا صد میلیون نفر بتوانند از آن بیرون رو نگاه کنند!!!

پس جای نگرانی نیست هر کس می تونه از پنجره ی خودش بیرون رو نگاه کنه! فقط مراقب باشید برا همسایه ها مزاحمت ایجاد نشه! که گفته اند:"آن کار بدی باشد".

"همانا شما را دیدگاه ها متفاوت باشد ولی ما هواسمون هست٬ پس ای کسانی که الکی به دیدگاه ما می خندید٬ چه اندیشیده اید؟ ما هم به شما خواهیم خندید"

 (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ (در توضیح یک مشت حرف مفت))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 6 PM  توسط بابی  | 

۹۹ نفر وایستاده بودن این ور٬ یکی وایستاده بود اون ور٬ داشت تخمه می شکست و پوستش رو تف می کرد سمت اینها... پرسیدم چه خبره گفتن وایستادیم ببینیم تخمه هاش تموم شد چی کار میکنه...

.

.

.

تخمه هاش که تموم شد گذاشت رفت و این ۹۹ نفر که حالا با من شده بودیم صد نفر هنوز نمی دونستیم چی شده! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

"ابر  آمد  و  باز  بر  سر  سبزه  گریست        بی باده ی خوش خوراک نمیباید زیست

این سبزه که امروز خوراک من و توست         تا  سبزه ی  خاک  ما  خوراک  که  بود"  

(کتاب گوسفند - فصل چمنزار خوشمزه)

و اما بعدش... گفتید دارم از گوسفند دور میشم. میگم نه! من حاضر برم تو جنگل خرس حشره خوار به دور از عالم و آدم زندگی کنم ولی حاضر نیستم یک لحظه از گوسفند٬ این بهترین٬ عزیزترین و بازم عزیزترین دوستم دور باشم. برای همین پست امروز رو اختصاص دادم به سروده ی زیبای گوسفند عزیز. البته مثل اینکه این یارو عمر خیام هم یه چیزهایی تو این مایه ها گفته ولی مطمئنا شعری که گوسفند سروده بیشتر به دل میشینه. در ضمن ای عزیزی که گفتی داری خارج میزنی من چطور می تونم از گوسفند دور شم در حالیکه خودم ... بله خودم یک ... خوب باورش سخته ولی من خودم یک گوسفندم.

"شعر گوسفند همه بیت الغزل باحال است       هر که این حال ندارد بهتر که حالش گرفته باشد"

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

"و همانا چهارشنبه نکوترین روز بود و باشد که باشد"

(کتاب گوسفند - فصل لحظات زیبا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی 

"بیا زیر چتر ما خیس نشی" (کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

روزی سعد بن رسلان برای دیدار دوستی آشنا عازم محله ی چینی ها شد. دوستش یانگ لی کوانگ وی را استقبال همی کردی. یانگ مردی بود سخاوتمند (البته سخاوت از چینی جماعت بعید است). یانگ ابن رسلان را به صرف چای سبز دعوت بکردی به چایخانه ی عمو تسه تانک.

یانگ چون وارد شدی٬ جمعی از دوستان بدیدی و با آنها گرم بگرفتی و چندان به ابن رسلان اعتنا نکردی. ابن رسلان گوید یانگ را گفتم این رسم ادب نباشد که مرا به یارانت معرفی همی نکنی. یانگ گفت: این جماعت ابله لیاقت آن ندارند که بزرگی چون ترا به ایشان معرفی نماییم. ابن رسلان از شنیدن این سخن خنده گر گشت و گفت: خلایق هر چه لایق.

"و همانا پاچه خواری یانگ تسلی بخش ابن رسلان بود و گرنه به درد ضایع شدگی جان می سپرد".

کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

فرض کنید آخر هفته شده و شما کاری برای انجام دادن ندارید... حالا فرض کنید در همین حال چند تا کتاب با محتوی و موضوعات متفاوت در اختیارتون هست و می تونید یکیش رو انتخاب کنید:

۱- تاریخی ۲-رمان عاشقانه یا شعر ۳-مدیریت یا روان شناسی ۴-فلسفی ۵-ریاضیات

خوب کدوم رو انتخاب کردید؟ ...

اگه کتاب تاریخی رو انتخاب کردید پس بدانید که آدم مغروری هستید. اگه کتاب عاشقانه رو برداشتید پس بدانید نشانه هایی از جنون و افسردگی در شما وجود دارد. اگه کتاب مدیریت یا روان شناسی رو انتخاب کردید از اون دسته آدمهای از خود راضی غیر قابل تحمل هستید. اگه کتاب فلسفی رو انتخاب کردید همون طور که قبلا هم اشاره کردم یک احمق محسوب میشوید. اگه ریاضیات رو برای تعطیلات آخر هفته مد نظر دارید که باید سریعا تو یک آسایشگاه روانی بستری بشوید و اما... اگه هیچ کدوم رو انتخاب نکردید و ترجیح دادید بنشینید و وبلاگ گوسفند رو بخونید پس بدانید که شما یک آدم نرمال خوش مشرب  باذوق  اجتماعی  اهل دل  باصفا و خیلی خیلی دوست داشتنی هستید.  

"پس بدرستی که آنان کسانی بودند خوب. همانا خداوند خوب است و خوبها را دوست دارد"

(کتاب گوسفند- فصل برف و باران)

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 3 PM  توسط بابی  | 

شیشه خود از سنگ باشد

                  به سنگش بشکنند   (بابی)

چند نخ دیگه تا ته قوطی نمونده...  هوا کم کم داره روشن میشه. نم نم بارون داره پایین می ریزه.  کلاغا هم اومدن رو شاخه ها صف بستن... اما انگار که نه انگار... خبری از خواب نیست. تازه سر حالتر هم شدم. پنج ساعته نشستم تو بالکن و زل زدم به درختا و ساختمونای اونور. انگار تو این محله فقط یه دیونه هست اونم منم. از خواب خبری نشد. یک شب دیگه تا سحر من بودم و خاطرات و افکار درهم و برهم.

 اما امروز دیدم واقعا تغییراتی رخ داده. نه در اطراف که در داخل. منظورم رو فقط خودم میفهمم و دوست ندارم بگم یعنی چی... الکی واسه خودم نوشتم.  ولی اگه شما هم تغییراتی دیدید بفرمایید! تغییرات خیلی سریعتر از اونی که فکر کنی اتفاق می افته خیلی سریعتر...  در ضمن فلسفه نمی بافم. حداقل هیچ فلسفه ای پشت این نوشته نیست (فکر کنم این جمله رو دو نفر دیگه هم متوجه بشن)! اصلا فلسفه چیه دیگه. فقط یه پوشش برای حرفهای احمقانست! نیست؟

شاید از بی خوابی دارم این چیزها رو می نویسم... ولی نه همینه فلسفه پوششی برای بیان حرفهای احمقانه ای نظیر اینه:"نیمه ی پر رو هم ببینید" اصلا کسی تا حالا نپرسیده که این نیمه ی پر چی هست و چه مزه ای داره؟ اگه زهرماره بهتر که نصفش خالیه!

"و آنان دلشان را به نیمه ی پر خوش کردند و نمی دانستند. چرا که اگر می دانستند آرزوی نیمه ی خالی را می کردند"  (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ (در توضیح یک مشت حرف مفت))

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

دیروز تو اتوبوس یک دانشجوی ایرانی پا به سن (مثلا ۴۰ ساله) سر صحبت رو با من باز کرد. از شانس اون آقا من اصلا سر حال نبودم و حوصله ی بحثهای الکی سیاسی فرهنگی اجتماعی اقتصادی به روش ایرونی رو هم نداشتم. توضیح اینکه به روش ایرونی یعنی اینکه فقط حرف خودت رو بزنی و اگه طرف مقابل صد تا دلیل منطقی در رد نظر شما ارائه کرد باز با اصرار حرف خودت رو یزنی. در حین بحث هم هرجا تونستی به یارو یادآوری کنی "تو نمی دونی" یا اینکه با یک جمله ی واضحتر "تو نمی فهمی وقتی من دارم میگم ...".

بهر حال این آقای دکتر (در این متن از این پس او را دکی می خوانم) دست بردار نبود. هنوز اسمم رو نمی دونست که پرسید:"دکتر جان! فوق لیسانس کدوم دانشگاه بودی؟"  گفتم یه چیزی بهش بگم دست از سرم برداره. این بود که ادب رو گذاشتم کنار و جواب دادم:"دانشگاه نشنال کلنگِ سوماترا".

دردا که این پاسخ دندان شکن تف سر بالا شد. چون دکی پرسید:"هزینه ی تحصیل و زندگی در سوماترا چقدره؟" ... "از اینجا بهتره؟" ... "چند سال اونجا بودید؟" ... "راستی شماره ی همراهت رو بده اگه سوالی داشتم باهات تماس بگیرم" ...

یعنی صد آفرین به آی کیو جلبک دریایی... آخرش گفت:"راستی اسمتون رو فراموش کردم" (در حالیکه اصلا اسمم رو نپرسیده بود). جواب دادم من خودم هم اسممو فراموش کردم". این یکی رو واقعاً راست می گفتم...

حتی کتاب گوسفند هم در این مورد حرفی برای گفتن نداره.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

داستانی که در پی می آید واقعی است. و به کودکان زیر بیست و پنج سال توصیه نمی شود...

"و آنان کسانی بودند که عمر خود تباه کردند و هیچ کس هم نفهمید" (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

در گیر و دار انقلاب فرانسه روزی یک آشوب خیابانی در محله ی دو-قاریشقا رخ داد. شاهدان عینی گویند مردم از هر طرف به هم هجوم می آوردند. در گوشه ی میدان قاریشمیش ژان صاحب کافه ی "بزن روشن شی" با چماقی در دست ایستاده بود جلو کافه و به هر کس که سمتش می آمد یک ضربه نثار می کرد. فرقی نداشت طرف آزادیخواه باشه یا سلطنت خواه یا مشروطه خواه یا هر مزخرف خواه دیگه ای فقط هر کس از چهار متری ژان رد می شد یه توسری می خورد. یکی فریاد زنان پرسید: "هی مرد حسابی آخرش تو کدوم طرفی هستی؟". ژان جواب داد:"من طرف کافه ی خودمم. حکومت و سلطنت و آزادی و کوفت و غیره ارزونی خودتون. من می خوام کسی نیاد کافه ام رو بهم بریزه!".

"و همانا ژان مردی بود نکته سنج نه اینکه مردی جوگیر"

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11 AM  توسط بابی  | 

پرسید: می دونی غروب چیه؟

گفتم: غروب یعنی پایان تلخ یک درام عاشقانه

          غروب  یعنی  فراموش  شدن  یک  قهرمان

            غروب یعنی مرگ رویای یک شهر همیشه روشن

              غروب یعنی...

گفت بس کن دیگه! لحظه ای رو که خورشید از افق دید ما ناپدید میشه رو میگن غروب. فهمیدی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM  توسط بابی 

آورده اند سعد بن رسلان به شهری پاتالینگ نام وارد شد. وی شگفت انگیز چیزها در آن شهر دید. مردمان آن شهر هنگام نوشیدن آب یک دانه ی شن در کاسه ی آب می انداختند و سپس آب را می نوشیدند.

ابن رسلان گوید پرسیدم "این چیست؟" گفتند "این سنگ را خاصیت ها باشد". ابن رسلان (که گویا زیادی کنجکاو بوده) با تحیر پرسید:"خواص آن چیست؟" گفتند:"بزرگترین خاصیتش آن باشد که افراد فضولی چون ترا شناسیم و جوابش ندهیم".

"لقمان را گفتند ادب از که آموختی. گفت  اگر می دانستید ادب چیست هرگز چنین سخن بی ادبانه ای بر زبان نمی راندید"  (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM  توسط بابی  | 

"تاریخ مجموعه ای است از تخیلات الکی و دروغهای بزرگ"   (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

دروغ هر چه بزرگتر باشد عامه پسندتر است و زودتر مورد قبول واقع می شود. دروغهای بزرگ وقتی با غبار زمان پوشیده می شوند به واقعیات غیر قابل تردید مبدل می گردند.

وقتی شایعه ای را برای اولین بار می شنوید آنرا جدی نمی گیرید. وقتی برای سومین بار آن شایعه را می شنوید به دروغ بودنش شک می کنید. وقتی چند ماه بعد دوباره آنرا از کسی می شنوید باورش می کنید. وقتی ده سال بعد آن شایعه ی دروغین را مجددا می شنوید طوری به آن ایمان دارید که گویی خودتان شاهد عینی ماجرا بوده اید... صد سال بعد فرزندانتان آن دروغ را واقعیتی مستند تلقی می کنند... و هزار سال بعد جامعه ی مدرن و علم آگاه بشری از آن دروغ تاریخی بعنوان اصلی بدیهی و انکار ناپذبر در تاریخ یاد خواهند کرد. به همین سادگی!

اگه خواستید دروغ بگید یکی بزرگش رو انتخاب کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10 AM  توسط بابی  | 

جامعه ی بزرگ گوسفندان فیلم " BLACK SHEEP " را توهینی بزرگ به تمامی گوسفندان جهان دانست. در این راستا بزرگان گوسفندیه تماشای این فیلم را در تمامی سینماهای KL تحریم نمودند.

"پس هر کس آن فیلم را ببیند وای بر او"  به نقل از نشریه گوسفند امروز

چندی پیش به تماشاخانه ی GOLDEN SCREEN CINEMAS که در عمارت MID-VALLY واقع شده مشرف گشتیم از بهر تماشای فیلم "BLACK SHEEP" محصولی از نیوزلند. چندان که از نام فیلم بر می آمد فیلم باید به موضوعات اجتماعی یا جامعه شناسی بپردازد ... اما دریغا که فیلمی بود بسی چیپ! بسی افتضاح! بسی بی محتوا! دریغا بسی وقتمان اتلاف گشت. اما درد آنجا بود که در این فیلم گوسفندان چو سگان هار گشته و مردمان بخوردند. حال آنکه خون و خون ریزی با فلسفه ی والای گوسفندی در تضاد است. توصیه می کنم پول و وقت ارزشمندتان را با دیدن این فیلم زشت تلف نکنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 4 PM  توسط بابی  | 

در کتیبه های بدست آمده در کاوشهای باستانی معلوم شد که در عهد امپراطوری رامبوتانییان‌ بدستور رسلان پادشاه رامبوتیه کشتی بزرگی بساختند و به آب انداختند تا بروند ببینند آخر دنیا کجاست! مسافران ماجراجوی این کشتی شامل خدمه و سربازان دلیری بودند که برای کشف ناشناخته ها حاضر بودند کنجکاوی کنند. همچنین یک دانشمند یک اژدهاشناس دو طالع بین و یک فرد صرفا فضول با آنها همراه شدند.

"آن مردانی بودند که در سنه ی ۸۷۸ رامبوتانی بندر هیولا (استاد ارسلان سابق) را ترک گفتند" (کتیبه ی باستانی). این مردان دقیقا ۵۶۸ روز به سمت غرب در حرکت بودند. بعدش رسیدند به آخر دنیا در آنجا بود که با منظره ای که تا بحال هیچکس ندیده روبرو شدند. یک دیوار بلند سر راهشون بود که از کران تا کرانه امتداد داشت و در وسط اون دروازه ی بزرگی قرار داشت. دو اژدها با سر انسان و بدن انسان داشتن ازش نگهبانی می کردند. ناخدا فریاد زنان پرسید:"آهای...اینجا کجاست؟" اژدها پاسخ داد:"ته دنیاست این هم دروازه ی دوزخه...

باورتون شد؟ اگه صرفا از این داستان خوشتون اومده اشکالی نداره ولی اگه باورش کردید بهتره به یک روانشناس مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

"اگر یک نفر رو بکشی بهت میگن قاتل

اگر ده نفر رو بکشی بهت میگن جنایتکار

اگر یک میلیون نفر رو بکشی بهت میگن قهرمان"

کتاب گوسفند-فصل یخ بندان

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

گفت: پاک کن دوباره بنویس.

                           گفتم: چرا؟

گفت: می خوام یاد بگیری بهتر بنویسی.

                                  دوباره نوشتم...

گفت: این که همون شد. پاک کن دوباره بنویس.

 

خدایا متشکرم. با اینکه خط خوردگی دارم مچالم نکردی بندازی دور.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی 

پایین تر از سفیدی رنگی نیست!

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 3 PM  توسط بابی  | 

ما همواره به دنبال آینده ای بهتر هستیم بدون اینکه بدونیم بهتر چه معنایی داره!

Nicola Phillips

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

علم  اطلاعات را به ما ارزانی می دارد و در عوض  ابتکار را از ما می گیرد.

کتاب گوسفند. اثر بابی

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 2 PM  توسط بابی  | 

خریت بشر تمومی نداره

ناپلئون

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 1 PM  توسط بابی  |